خبرگزاری مهر - مجله مهر: گاهی آدمها برای رسیدن به یک نفر، راههای دوری را پشت سر میگذارند؛ یکی از همدان راه میافتد، دیگری از شیراز، یکی دیگر از قم و آن یکی از اراک، در این میان مادربزرگی با قلبی بیمار خودش را به صف میرساند و کودکی دست مادرش را میگیرد تا از میان جمعیت، چهرهای را ببیند که بارها نامش را شنیده است. در دارالذکر، هرکس چیزی با خودش آورده؛ یکی بغضی چندروزه، دیگری دعایی برای فردای زندگیاش، یکی جانمازی کوچک و دیگری حرفهایی که شاید مدتهاست فرصت گفتنشان را پیدا نکرده است. اینجا سنوسال و فاصله و حتی توان جسمی، کسی را از آمدن بازنمیدارد. آدمها به شیوه خودشان سلام میکنند؛ بعضی با اشک، بعضی با لبخند و بعضی با دستهای کوچکی که به نشانه سلام بالا میرود. در میان این جمعیت، قصهها یکی پس از دیگری شکل میگیرند؛ قصه دلبستگیهایی که در یک صفحه مجازی جا نمیشوند، آرزوهایی که به زیارت گره خوردهاند و مهربانیهایی که حتی در شلوغی یک صف هم راهی برای بروز پیدا میکنند. هرکس از دری آمده و با خاطرهای در دل بازمیگردد؛ گویی دارالذکر این روزها، قرارگاه روایت آدمهایی است که هرکدام به زبان خودشان از دلتنگی، ارادت و امید میگویند.

در هوای تو
جایی نزدیک به دارالذکر، توی حالوهوای خودم بودم که نشست کنارم. کتابچهاش را باز کرد؛ درست عین همان کتابچهای که من داشتم. شروع کرد به خواندن سورهی فتح. وقتی تمام شد، کتابچه را بست و رو به مزار آقای شهید زمزمه کرد. قبل از اینکه برود سراغ دعای توسل، گفتم: «چه جالب! شما هم اومدید همینجا پیش خود آقا به توصیهشون عمل کنید؟» لبخند زد و خطهای دور چشمش بیشتر شد. با شوق جواب داد: «آره، دقیقاً. اونقدر هم خوشحال شدم که اینجا تو مشهد از این کتابچهها پیدا کردم. تو شهر خودمون هرچی گشتم نبود. تو کتابفروشی کنار حرم دیدم و کلی خریدم برای اقوام ببرم.»
مثل همیشه که با زائرها همکلام میشوم، خواستم برایم دعا کند: «شماها که از راه دور میاید، زیارتتون باصفاتره.» اما او هم حسرت همجواری را داشت. تعریف کرد: «دیشب اومدیم، پسفردا هم میریم. امروز خانواده میخواستن برن بازار، اما من ترجیح دادم بیام حرم و یه دل سیر هم پیش امام رضا(ع) باشم، هم آقا.» اشک توی چشمهایش جمع شد و ادامه داد: «از سه صبح اومدم. اول نماز خوندم و بعدم رفتم روبهروی ضریح، سلام شاهچراغ رو به آقا امام رضا(ع) رسوندم.»
با شنیدن اسم شاهچراغ، هوایی شدم. گفتم: «خیلی دوست دارم بیام شهرتون. فقط یه بار، تو پنجسالگی، قسمتم شده. حالا بعد از اون اتفاقی که سال ۴۰۱ تو حرم حضرت شاهچراغ افتاد، بیشتر دوست دارم قسمتم بشه.» انگار تصمیم گرفته بود مشتاقترم کند. از مزار شهدای حادثهی تروریستی گفت، از شهیده معصومه کرباسی و همسر شهیدش، رضا عواضه، که در کنار هم در شهر جونیهی لبنان پر کشیدند. تعریف کرد یک بار از معصومهخانم حاجت گرفته. دربارهی آرتین ششساله حرف زدیم که در ماجرای شاهچراغ جانباز شده بود. یاد نماهنگ «قول مادرانه» افتادم و گفتم: «دخترم خیلی دوستش داره، بارها تو گوشیم نگاهش کرده.» خوشش آمد و فوری اسم نماهنگ را توی گوشیاش جستوجو کرد. بعد توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: «این دیدار ما بیدلیل نیست. هیچی تو این دنیا بیدلیل نیست.»
پرسیدم اولین بار است که به زیارت آقا میآید؟ رفت سراغ خاطرات نیمهی تیرماه همین امسال: «برای تشییع رفتیم قم. بچهها میگفتن بریم وداع با آقا، اما من اصلاً اهل خداحافظی نبودم. رفتم که بگم هوامونو داشته باشن.» قبل از اینکه برویم سراغ کتابچه، خواست برایش دعا کنم: «میدونی، ماها سنی ازمون گذشته. من دیگه الان بازنشستهام، فرهنگی بودم. خب، همین سن بالا باعث میشه احساس کنیم زیاد فرصت نداریم. نگرانیم برای ظهور نباشیم. شما جوونترها دعا کنید برای صبر ما.» قول داد در حرم شاهچراغ به نیابت از من زیارت کند. توی دلم حرفش را تکرار کردم: «هیچی تو این دنیا بیدلیل نیست.»

ریشهها در باد نمیمیرند
آنقدر چشمهایش از گریه سرخ شده بود که برای گفتوگو چند لحظهای مردد شدم. سر صحبت را که باز کردم، گفت: «بغض دارم، نمیتونم صحبت کنم.» چند ثانیهای به چشمهایش زل زدم. گفتم: «میدونم، اما این لحظات و احساسات باید ثبت بشه. باید مردمِ امروز و آینده بدونن ما چرا میایم اینجا و این گریهها و غمها برای چیه.» دوباره به چشمهای تیره و سرخش نگاه کردم. امتداد نگاهش به دارالذکر میرسید. انگار داشت از امامش اذن صحبت میگرفت.
با همان بغض شروع کرد: «مردم واقعاً از جون و دل دوستشون دارن. هرجا میری، صحبت آقاست؛ توی مغازه، نونوایی، ماشین و... مردم از صمیم قلب برای ایشون اشک میریزن. دختر من بعد از شهادت آقا گفت: من اگر پدرم رو از دست میدادم، اینقدر ناراحت نمیشدم که برای ایشون ناراحت شدم.»
بغضش برای چندمین بار در طول صحبتمان جان گرفت. ادامه داد: «عزیزترین کس من آقاست. من ارادت خاصی به ایشون دارم. خیلی زحمت ما رو کشیدن. شما ۴۷ سال رو میتونی توی یه لحظه توصیف کنی؟ نمیتونی. من خیلی کربلا میرم. موقع جنگ دوازدهروزه، توی کربلا، همهمون با خانمهای عراقی دور هم برای سلامتی آقا دعا میکردیم و قرآن میخوندیم.»
دوباره اشکهایش جان گرفت. صدایش کموزیاد میشد و بغضش نمیگذاشت واضح صحبت کند. گفت: «سرپل ذهاب بودم که خبر شهادت رو شنیدم. نتونستم تحمل کنم و چهار روز بیمارستان بودم. باور میکنی؟! این اولین زیارت من بعد از شهادت آقاست. توی راه گفتم از امام رضا علیهالسلام فقط یه چیز میخوام؛ حتی شده یک روز از عمرم باقی مونده باشه و ببینم خائنها ریشهشون کنده شده! درد از دست رفتن آقا سخته، درد خیانت سختتر.»
بغضش را قورت داد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد: «عزیزان ما رو از ما گرفتن، ولی نتونستن ریشههاشون رو قطع کنن! رهبر ما ریشه داره...»

چشمه اشک
مقابل در خروج دارالذکر بودند. مادربزرگ روی ویلچر نشسته بود، دخترش پشت ویلچر ایستاده بود و نوههایش کنارش بودند. دختر، که زنی میانسال بود، به خادم اصرار میکرد اجازه بدهد چند لحظه از این در وارد شوند تا مادرش از دور آقا را زیارت کند. خادم اجازه داد. چند لحظهای جلوی در خروجی ایستادند و بعد برگشتند.
چند سالی بود مادربزرگ ناراحتی قلبی داشت. استرس و غم حالش را بدتر میکرد و نمیتوانست در محیطهای شلوغ بماند. اما این بار دلش طاقت نیاورده بود. چند روزی بود به مشهد آمده بودند و هنوز نتوانسته بود آقا را زیارت کند.
میگفت: «از روزی که آقا شهید شد، بیقرار و بیتابم. روز و شب دارم گریه میکنم. قلبم داره از جا کنده میشه. همهش میگم خدایا، چرا این اشک و گریهی من تموم نمیشه؟»
حالا خودش را به رواق دارالذکر رسانده بود تا با زیارت آقا کمی دلش آرام بگیرد. به دختر و نوههایش اشاره کرد. صورت سفید نوهها از بس اشک ریخته بودند، سرخ شده بود.
از بچههایش میگفت: «الحمدلله پنجتا بچه دارم و دوازده تا نوه. همهشون مؤمن و انقلابیان. همهشون به برکت ایمان و اعتقادشون خوشبختن.» اشکهایش را با گوشهی روسری حریر مشکیاش پاک کرد. دستهایش را بالا آورد و گفت: «خدایا شکرت که به آقای ما این جلال و شکوه رو دادی. خدایا شکرت که آقای ما رو کنار آقا امام رضا(ع) آوردی. این شهادت و این عظمت حق آقای ما بود.»

عبور از نهر بهشتی
دستم توی مشتش عرق کرده بود. توی شلوغی حرم، مثل بچهای که نمیخواهد مادرش را گم کند، پابهپایم میآمد. نقطهی اتصال دستهای ما، پرسش من از خادم شد: «دارالذکر از اون طرف باید برم؟» چوبپرِ سبز خادم، سمت راستم را نشان داد. سرم را دنبالش چرخاندم. دست خادم پایین آمد.
خانمی با صورت گرد و چشمهای سرمهکشیده پرسید: «سیدالقائد؟» به نشانهی آره، سرم را بالا و پایین کردم. از همانجا دستم را میان مشتش سفت چسبید. از توی صف، موبایلش را درآورد. صفحهی موبایل، تصاویری را نشان میداد که از لنز دوربین مخابره میشد. مردمک چشمهاش دودو میزد. لبخند زد.
از دوستش گفت که صبح زنگ زده و پرسیده: «کجایی؟» انگار خبر نداشته آمده است زیارت. وقتی فهمیده مشهد است، خواب شب قبلش را برایش تعریف کرده. میگفت جایی بوده، وسیع، که نهری در میانهاش قرار داشته. سیدالقائد کنار نهر ایستاده بوده. جمعیت زیادی منتظر بودند. هرکس میخواسته رد شود، دستش را میگرفته و از نهر عبور میداده. «تو جلو رفتی. سیدالقائد دستت را گرفت. انگار روی ابرها باشی، نرم و سبک گذشتی.»
سرش را سمت ورودی دارالذکر چرخاند. موجی که روی پلکهایش حرکت میکرد، روی گونهاش راه گرفت. جلوی دیوار کوتاه سبزرنگ، خودش را بالا کشید. موبایلش را توی هوا نگه داشت. چند بار کلید عکسبرداری را فشار داد، بیآنکه بداند چه تصویری ثبت میکند. فکر میکنم دل دوستش آنطرف نهر، منتظر است تا عبور کند؛ شاید بهقدر چند شات عکس یا چند فریم فیلم.

اومدم سربازت بشم
یسنا چهار سال بیشتر نداشت. دست در دست مادرش، همراه جمعیت وارد رواق دارالذکر شد. صدای آرام زمزمهها و رفتوآمد جمعیت به گوش میرسید و بوی خوش گلاب و اسپند در فضا پیچیده بود. هر قدم که جلوتر میرفتند، جمعیت فشردهتر میشد و قد و قواره کوچکش میان انبوه آدمها گم میشد. راه درازی را از تهران تا مشهد آمده بودند، اما مادر تمام حواسش فقط به آقا بود و اشک، مهمان چشمهایش شده بود. یسنا گوشه چادر مادر را کشید و خواست تا او را در آغوش بگیرد.
مادر خم شد، یسنا را بالا کشید و آرام روی دستش نشاند. از آن بالا او میتوانست همهجا را خوب ببیند. نور فیروزهای کاشیها سر خورده بود روی سیاهی چادرها. همه شانهبهشانه هم ایستاده بودند و تمام حواسها معطوف یک نقطه نورانی بود.
در انتهای رواق، تمثال آقا در قابی از گلهای سپید، درست روبهروی جمعیت قرار داشت. صدای تلاوت قرآن مثل نسیمی ملایم در رواق پیچیده بود. مادر با دست به انتهای رواق اشاره کرد. اشک از گوشه چشمش چکید، لبخندی زد و با صدایی آرام در گوش یسنا گفت: «دخترم اومده تا به آقا بگه اومدم سربازت بشم...»
نگاه یسنا روی چهره مهربان آقا ثابت ماند. لبخند میزد. حالا به آقا نزدیکتر شده بودند و او از میان همه آن شلوغی، دست کوچکش را به نشانه سلام بالا گرفت.

جانماز تبرکی
قرار بود دوستم دخترهای مدرسهاش را ببرد حرم. میگفت؛ دلم میخواهد هم سلام به امام رضا(ع) بدهند، هم مزار آقای شهید را ببینند. با پانزده نفر از دخترهای کلاس سومی، از صبح توی حرم دویدیم و عکس گرفتیم و گفتیم و خندیدیم. کمکم بچهها آماده شدند برویم سمت دارالذکر. توی رواق گوش تا گوش آدم ایستاده بود. انگار معلمها و دانشآموزهای دیگر هم آمده بودند به آقای شهید سر بزنند و بعد بروند سر کلاس.
به صورتهای بچهها خیره شده بودم. چشمهایشان سرخ بود. معلوم بود دل کوچکشان برای آقا تنگ شده. رفتم سراغ یکی از دخترها که جفت دستهایش را گذاشته بود روی صورت و داشت بلند بلند گریه میکرد. دستهایش را گرفتم توی دستم و دستمال را گذاشتم روی گونههای خیسش. پرسیدم: «کلاس چندمی؟» گفت: «خانم اجازه سوم.» لبخند زدم: «ماشاالله. چی شده امروز اومدی اینجا؟» سرش را انداخت پایین: «اومدم آقا رو ببینم. خانوممون گفت بریم به آقا قول بدیم که درسامونو خوب بخونیم تا برامون دعا کنه.» دست کشیدم روی سرش: «خانم معلمتون درست گفته آقا شماها رو خیلی دوست داره و براتون دعا میکنه. همین الآنم داره تو رو میبینه و خوشحاله که انقد دختر خوبی هستی.»
دست کرد توی جیبش و یک جانماز کوچک کیفی درآورد. گرفت طرفم: «خانم من قدم نمیرسه، شما میتونی اینو بدی به اون آقاهه برام بکشه به سنگ مزار آقا و زهرا کوچولو؟» گفتم: «این چیه؟» دکمه جانماز را باز کرد و مهر قلبیاش را گذاشت کف دستم: «خانم اجازه! من امسال به سن تکلیف میرسم. میخواستم مثل اون بچههایی که رفتن پیش آقا منم جشن تکلیفم برم پیششون ولی دشمنا شهیدشون کردن. مامان جانمازمو داد بهم و گفت به جاش ببر تبرکش کن.» بغضم را قورت دادم. دستش را گرفتم و با هم رفتیم نزدیک مزار.

مهربانی بهرسم آقای شهید
توی صف رسیدن به مزار رهبر شهید ایستاده بودم. صدای همهمه در فضا پیچیده بود. هر فرد حال خودش را داشت؛ یکی زیر لب دعا میخواند، یکی اشک میریخت و یکی با چشمهای خیس، آرامآرام جلو میرفت. صدای گریه و راز و نیاز مردم باهم یکی شده بود.
لابهلای این حالوهوا، صدای نقنق بچهها هم به گوش میرسید. صف طولانی بود و بچهها خسته شده بودند. بعضیهایشان بهانه میگرفتند و انگار دیگر چیزی نمانده بود که گریهشان بگیرد. همان موقع، خانمی را دیدم که از داخل کیفش لواشک و کیک بیرون آورد. آلوچههای دستسازش را هم آماده کرده بود تا بین بچهها پخش کند. تا چشم بچهها به خوراکیها افتاد، انگار نه انگار که چند لحظه پیش نق میزدند! گل از گلشان شکفت. حالا بهجای بهانه گرفتن، با ذوق به دستهای حاجخانم نگاه میکردند. حالوهوای بچهها یکدفعه عوض شد.
خودم را به حاجخانم رساندم و گفتم: «حاجخانم، اینا چیه؟ از شکلش مشخصه که دستسازه. خودت درست کردی؟» گفت: «آره. وقتی دیدم آقا اینقدر بچهها رو دوست داره، گفتم بذار بچهها توی صف خوشحال باشن و با خوشحالی برن زیارت. میخواستم یه خاطره خوب براشون بسازم.»


نظر شما