به گزارش بازرگانی خبرگزاری مهر، وقتی پزشک میگوید شاید بستری لازم باشد، بیشتر خانوادهها پیش از هر چیز یک تصویر میبینند: راهرویی بلند و ساکت، درهای قفلشده، دیوارهایی که رنگشان رفته، و آدمی که از دنیای بیرون بریده شده است. این تصویر را فیلمها، شنیدهها و حکایتهای قدیمی ساختهاند و اسمی هم دارد که هنوز در گفتوگوی روزمره زنده است: تیمارستان. همین یک کلمه گاهی کافی است تا خانوادهای که هفتههاست شبها درست نخوابیده، تصمیمی را که باید امروز بگیرد به هفتهی بعد موکول کند، و هفتهی بعد را به ماه بعد.
اما این تصویر از هیچجا نیامده است. در بخش بزرگی از تاریخ، بیمارستانهای روانی بیشتر محل نگهداری بودند تا محل درمان. تاریخچهی بیمارستان روانپزشکی مشهد که در مجلهی روانپزشکی و روانشناسی بالینی ایران منتشر شده، از دورهای میگوید که بیماران به حلقههای آهنین بسته میشدند و کنار متهمانی که پلیس به آسایشگاه میفرستاد نگه داشته میشدند؛ و مینویسد زنجیرها بعد از اصلاحاتی که از حدود سال ۱۳۲۴ آغاز شد برچیده شد. در آمریکا هم آمار ثبتشده نشان میدهد در سال ۱۹۵۵ حدود ۵۵۸ هزار نفر در بیمارستانهای روانی دولتی بستری بودند؛ رقمی که تا سال ۱۹۹۴ به حدود ۷۲ هزار نفر رسید. منبعی که این آمار را آورده، آغاز این روند را به رواج داروی کلرپرومازین در همان ۱۹۵۵ نسبت میدهد. و ریشهی خودِ واژه هم طعنهای تاریخی دارد: تیمار در فارسی یعنی مراقبت و پرستاری، پس تیمارستان در اصل جای مراقبت بوده است، نه جای فراموشکردن.

بستری امروز برای چه کاری است؟
بخش روانپزشکی امروزی، دستکم در الگوی استاندارد، برای یک هدف مشخص و محدود وجود دارد: عبور ایمن از یک دورهی حاد. در توضیحی که انجمن ملی بیماریهای روانی آمریکا (NAMI) برای مراجعان منتشر کرده، روال اینطور توصیف میشود: بیمار ابتدا توسط چند نفر، از جمله روانپزشک، پرستار و یک درمانگر یا مددکار، ارزیابی میشود؛ سابقهی پزشکی و خانوادگی و وضعیت روانیاش ثبت و داروهایش بررسی میشود؛ دارو در ساعتهای مشخص و با نظارت پرستار داده میشود؛ جلسات گروهی در طول روز برگزار میشود؛ و از همان ابتدا هدف این است که بیمار هرچه زودتر به درمان سرپایی برگردد. یعنی بستری امروز قرار نیست پایان مسیر باشد؛ یک ایستگاه کوتاه است برای ایمنی، تنظیم دارو، برگرداندن خواب و نوشتن برنامهی بعدی.
شواهد علمی هم با این الگو ناسازگار نیست، هرچند باید دقیق خواند. مرور کاکرین دربارهی مدت بستری، شش کارآزمایی را بررسی کرد و میان بستری کوتاه برنامهریزیشده (کمتر از ۲۸ روز) و بستری طولانیتر، تفاوت معناداری در مرگ و بستری مجدد پیدا نکرد؛ در کارکرد اجتماعی هم نتیجه به نفع بستری کوتاه بود. نویسندگان خودشان تأکید میکنند این کارآزماییها قدیمیاند (مربوط به سالهای ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۰) و کیفیت شواهد پایین است. پس پیام درست این نیست که کوتاهتر همیشه بهتر است؛ پیام این است که طولانی بودنِ بستری، بهتنهایی نشانهی درمان بهتر نیست.
همین موضوع این روزها دوباره در سطح جهانی مطرح است. سازمان جهانی بهداشت ۹ اکتبر ۲۰۲۶، کمی پیش از روز جهانی سلامت روان، راهنمایی عملی دربارهی گذار به مراقبت اجتماعمحور منتشر کرد که برای مدیران بیمارستانهای روانپزشکی نوشته شده و سه محور دارد: کاهش پذیرشها و بستریهای طولانی، بازسازی مراقبت درون بیمارستان با رعایت حقوق بیماران، و ترخیصِ حمایتشده همراه با ادامهی مراقبت. گزارشهای خبری از این سند، نزدیک به نیمی از پذیرشها در بیمارستانهای روانی را غیرارادی توصیف کردهاند. این یعنی مسئله فقط داشتن تخت نیست؛ کیفیت مراقبت، حقوق بیمار و آنچه بعد از بستری اتفاق میافتد هم بخشی از پرسش است.
داوطلبانه یا غیرارادی؟
برای بسیاری از خانوادهها، سختترین بخش ماجرا همینجاست. وقتی فرد خودش رنج را میبیند و میپذیرد، بستری داوطلبانه معمولاً مسیر ترجیحی است و به همکاری بهتر در ادامهی درمان کمک میکند. اما در بعضی بیماریها، مثل شیدایی شدید یا روانپریشی، خودِ بیماری توان دیدن بیماری را کم میکند و فرد با تمام صداقت میگوید مشکلی ندارد. در چنین وضعی، اگر خطر برای خود یا دیگران جدی باشد، تصمیم باید بر پایهی ارزیابی روانپزشک و مسیر پزشکی و قانونی مشخص گرفته شود، نه با تصمیم تنهای خانواده و نه با فریب. نحوهی رسیدن به بستری، حتی در همین موارد سخت، روی اعتماد بعدی بیمار اثر میگذارد.
ترخیص پایان ماجرا نیست
شاید مهمترین عدد در این بحث، مربوط به بعد از بستری باشد. متاآنالیزی در JAMA Psychiatry (۲۰۱۷) که صد مطالعه را در پنج دهه بررسی کرد، نرخ خودکشی پس از ترخیص از مراکز روانپزشکی را ۴۸۴ مورد در هر ۱۰۰ هزار نفر در سال برآورد کرد؛ این رقم در سه ماه نخست بعد از ترخیص به ۱٬۱۳۲ میرسید و نویسندگان رقم کلی را حدود ۴۴ برابر نرخ جهانی خودکشی در سال ۲۰۱۲ توصیف کردهاند. بالاترین نرخ، ۲٬۰۷۸، مربوط به کسانی بود که با افکار یا رفتار خودکشی پذیرش شده بودند. این آمار علت بستری را نشان نمیدهد؛ نشان میدهد کسانی که به بستری میرسند اغلب در سختترین مرحلهی بیماریاند و روزها و هفتههای بعد از ترخیص، حساسترین بخش مسیر است.
از همینجا معلوم میشود چرا کیفیت یک بخش بستری را فقط با دیوارهایش نمیشود سنجید. برنامهی ترخیص، تعیین نوبت پیگیری پیش از خروج بیمار، ادامهی منظم دارو، و آماده بودن خانواده برای هفتههای اول، بخشی از خودِ درمان است. بیماری که داروهایش را بیخبر کنار بگذارد یا نوبت پیگیریاش دو ماه بعد باشد، عملاً دورهی حاد را پشت سر گذاشته اما پشتوانهی دورهی شکنندهی بعدش را نگرفته است.
خانوادهها پیش از بستری چه بپرسند؟
پرسشهای ساده میتوانند تصویر قدیمی را از ذهن جدا کنند: تیم درمان از چه کسانی تشکیل شده است؟ هدف بستری و مدت تقریبی آن چیست؟ خانواده چگونه و هر چند وقت یک بار در جریان قرار میگیرد؟ رضایت و حقوق بیمار چگونه رعایت میشود؟ و برنامهی بعد از ترخیص، پیش از خروج مشخص میشود یا بعداً؟ مرکزی که به این پرسشها پاسخ روشن داشته باشد، معمولاً بستری را مرحلهای از درمان میبیند، نه جایگزین آن.

شاید بزرگترین تفاوت بستری امروز با تصویر قدیمی در یک چیز باشد: زمان. بحرانها وقتی کوتاه و قابلمدیریت میمانند که زود به دنبال کمک رفت؛ و ترسی که از یک کلمهی قدیمی میآید، گاهی بیش از خودِ بیماری، تصمیم درست را عقب میاندازد.
برای خانوادههایی که در کرج و اطراف آن با این تصمیم روبهرو میشوند، مرکز تخصصی درمان و بستری بیماران اعصاب و روان هُما نمونهای از مراکزی است که بستری را یک مرحله از مسیر درمان میبیند، نه ایستگاه آخر: تیم روانپزشکی و روانپرستاری در کنار هم، ارتباط شفاف با خانواده، و برنامهی پیگیری بعد از ترخیص که پیش از خروج بیمار تعیین میشود. به این معنا، پرسش اصلی دیگر این نیست که بیمار به کجا میرود؛ این است که بعد از آن، چه کسی کنارش میماند.
این مطلب، یک خبر آگهی بوده و خبرگزاری مهر در محتوای آن هیچ نظری ندارد.


نظر شما